اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1418

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

ليلى گفتندى به عقل بازآمدى ، و چون حديث غير ليلى گفتندى به سر جنون باز رفتى . و اين از بهر آن است كه همه حواس تبع قلب‌اند و قلب اسير محبت است . چون دل اسير محبت گشت قلب شاهد او گردد . چون دل نظارهء حبيب گشت پاى به دنبال دل رود و چشم به دنبال دل نگرد و گوش به دنبال دل شنود . همه اسير دل گردند و دل اسير دوست گردد تا هفت اندام آن كند كه دل فرمايد ، و دل آن كند كه دوست خواهد . و شايد كه تأويل خبر آن باشد كه چون محبت غالب گردد محب مقهور گردد سلطان محبت سلطانى است قاهر . چون مقهور گشت از سمع و از بصر معزول گردد از بهر آنكه حواس از بهر آن‌اند تا فعل اختيار كنند به بصر مرئيات ، و به سمع مسموعات را چون مقهور گشت او را اختيار نماند ، و چنان گردد كه گويى او را سمع و بصر نيستى . باز بر اين معنى دو بيت حجت آورد و گفت : « أصمنى الحب الا عن تساوره * فمن رأى حب حب يورث الصمما » كر گردانيد مرا دوستى مگر از راز گفتن با وى ، باز اين را به تعجب ياد مىكند و مىگويد كه ديده است دوستى دوستى كه محب را كر گرداند ، و معنى اين بيت همان است كه ياد كرديم . باز بيت ديگر گفت : « و كف طرفى الا عن رعايته * و الحب يعمى و فيه القتل ان كتما » و چشم من فروگرفته است از ديدار جز او ، « و الحب يعمى » و دوستى نابينا گرداند . و معنى اين سخن همان است كه ياد كرديم . پس گفت : « و فيه القتل ان كتما » . و اگر دوستى پنهان دارى در پنهان داشتن دوستى خويشتن كشتن است . و در اين سخن به رمزى اشارت كنيم و آن آنست كه محبت به ذات خويش بلا است ، و در بلا ناليدن راحت آرد ؛ و خبر دادن راحت آرد ؛ و مراد طلب كردن راحت آرد ؛ و اين همه محبت را زوال آرد . باز چون مراد طلب نكند و كس را خبر نكند و ننالد هيچ راحت نيابد كه با بلا برابرى كند ، و هر ساعت بلا در